سخنی با مهتاب

فقط دریا دلش ابی تر از من بود

 

کسی هرگز نمی داند داند چه سازی میزند فردا

                                                               چه میدانی تو از دیروز چه میدانم من ازفردا

همین یک  لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها                    

 

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

 

بی تجربه متولد می شویم

                            با جرات زنگی مکنیم

                                                     وبا حیرت می میریم

             تنها چیزی که فروغش به خاموشی نمی گراید

 

                           دوستی های پاک است.

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

 

                                                                                          

او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد

همه زندگی ام غرق شادی باشد

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی بودن اندوه است

این همه غصه وغم این همه شادی وشور

چه بخواهی وچه نه میوه یک باغند

همه راباهم وبا عشق بچین

ولی از یاد مبر پشت کوه بلند سبزه زاری است پراز یادخدا

ودر ان باز است

وکسی میخواند که خدا هست

خدا هست چرا غصه وغم000برقرار باشید

نوشته شده در ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

تا سواد قریه راهی بود.
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی ،
شب درون آستین هامان.

می گذشتیم از میان آبکندی خشک.
از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار،
کوله بار از انعکاس شهر های دور.
منطق زبر زمین در زیر پا جاری.

زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا میشد.
پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند.
چو بدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر.
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت.

بر فراز آبگیری خود بخود سرها خم شد:
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست.

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

تنها ، و روی ساحل،
مردی به راه می گذرد.
نزدیک پای او
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و در چشم های مرد
نقش خاطر را پر رنگ می کند.
انگار
هی میزند که :مرد! کجا می روی ، کجا؟
و مرد می رود به ره خویش.
و باد سرگران
هی میزند دوباره: کجا می روی ؟
و مرد می رود.
و باد همچنان...

امواج ، بی امان،
از راه میرسند
لبریز از غرور تهاجم.
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.

دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

به کنار تپه شب رسید

با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست.

 

دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم

 

و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،

 

شهاب نگاهش مرده بود.

 

غبار کاروان ها را نشان دادم

 

و تابش بیراهه ها

 

و بیکران ریگستان سکوت را،

 

و او

 

پیکره اش خاموشی بود.

 

لالایی اندوهی بر ما وزید.

 

تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت.

 

و ناگاه

 

از آتش لب هایش جرقه لبخندی پرید.

 

در ته چشمانش، تپه شب فرو ریخت.

 

و من،

 

در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم.

نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

نوشته شده در ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |

بلبلان از بوی گل مستندوماازروی دوست*دیگران از ساغرساقی وماازیاد دوست*

نوشته شده در ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه رمضانی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ